X
تبلیغات
تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم ولی او.؟


تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم ولی او.؟

اگرحلقه عشق از طلاست,حلقه دوستی از وفاست


غربت

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

 

شبی عمگین شبی بارونی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت تنهایی غزیت است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بودو ندونست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392سـاعت 4:5 نويسنده مصطفی تنها| |

خدایا من که خسته شدم دگر طاقت این همه ظلم که در حق خود میکنم

خدا جون امشب خیلی خسته ام میشه فردا بیدارم نکنی.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392سـاعت 3:58 نويسنده مصطفی تنها| |

به سلامتی تو! تمام ودکاها...

به سلامتی تو! طلای ويسکی ناب!
به سلامتی تو! گيلاس سرخ شراب!

سرگيجه های خوب به سلامتی تو!
يه کانتينر مشروب به سلامتی تو!

به سلامتی تو!
تويی که اين جا نيستی!
تويی که حتا پشت،
اين استکان ها نيستی!

به سلامتی تو! مستی زير رگبار!
لکنت و ترانه... پا به پای گيتار!

به سلامتی تو! تلوتلو خوردن!
تمام دنيا رو از ياد خود بردن
به سلامتی تو! يه دريا تکيلا!
به سلامتی تو! تمام ودکاها...

به سلامتی تو! طلای ويسکی ناب!
به سلامتی تو! گيلاس سرخ شراب!

سرگيجه های خوب به سلامتی تو!
يه کانتينر مشروب به سلامتی تو!

به سلامتی تو!
تويی که اين جا نيستی!
تويی که حتا پشت،
اين استکان ها نيستی!

به سلامتی تو! مستی زير رگبار!
لکنت و ترانه... پا به پای گيتار!

به سلامتی تو! تلوتلو خوردن!
تمام دنيا رو از ياد خود بردن

تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391سـاعت 1:56 نويسنده مصطفی تنها| |

 

ا

وقتی تو نیستی
نه هست های ما 
 چونانکه بایدند 
 نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم 
 و حرف آخرم را
با بغض می خورم 
عمری است 
 لبخندهای لاغر خود را 
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما 
 در صفحه های تقویم 
 روزی به نام روز مبادا نیست 
آن روز هر چه باشد 
روزی شبیه دیروز 
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست 
 اما کسی چه می داند ؟
شاید 
 امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما 
 چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو 
 روز مباداست !

تاريخ یکشنبه هفدهم دی 1391سـاعت 5:27 نويسنده مصطفی تنها| |
:-( کاش عاشقی دروغ نبود )-:


وقتی که خاکم میکنن

بهش بگین پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت

بگید شماره ای نداد

یه جور بگید که اخرش از حرفاتون  هول نکنه

طاقت ندارم ببینم

به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید اتیش بزنید

هر چی که خاطره دارم

برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم  یک کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

 

برو اتیش به قلب من نزن

بزار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من

چال بشه با من کلی خاطره

 

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگهای پوشالی شده

اونکه میگفت میمرد برات

دیدی راست راستی مرد

رفت و همه خاطره شم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشسته پات

بهش بگید نیومدی

بگین هنوز دوست داره

با اینکه قیدشو زدی

   

خاکم نکنید

بزارید اونم برسه

بزارید اونو ببینم

وقتی به حرفم میرسه

خاکم نکنید

هنوز عشقم رو ندیدم

اینهمه اماده شدم

یه کفن دورم کشیدن

تابوت منو

بزارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه وقتی  که گریش میگیره

اشکای اونو کی به جای من کنه پاک

خداحافظ عشقم

که منو بردن زیر خاک

 خاکم نکنید

بزارید اونم ببینه

پیکر اشفته ی من

بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید

بش بگین حالا که  مردم

تو این جشن خشک و خالی

اونو به خدا سپردم

بعد رفتن من

دو سه روز تنهاش نزارید

روی سنگ قبرم

 اینه و شمعدون بزارید

میبینی چی شد

عشق ما دو تا

عاشق تو مرد ...

تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391سـاعت 3:23 نويسنده مصطفی تنها| |
بلاخره وقت رفتن منم رسید خداحافظ ............؟

سلام دوستای خوبم

میخوام برای همیشه از پیشتون برم

سخته ولی مجبورم

همیشه از خداحافظی کردن بدم میومد

ولی تو این چند سال با بهترینهای زندگیم خداحافظی کردم

حالا هم وقت رفتن منه میدونم حس غم انگیزیه ولی ......

امیدوارم هر جا که هستید همیشه شاد و سالم باشید

ما که به آرزوهامون نرسیدیم ولی امیدوارم شما به آرزوهاتون برسید

خوبی که بهتون نکردم بدیهامم ببخشید و حلالم کنید

وبو حذف نمیکنم میخوام تا همیشه یادگاری بمونه

همتونو میسپارم به خدا

مخصوصا اونایی که خودشون میدونن

فراموشتون نمیکنم

سمیرا

تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391سـاعت 3:19 نويسنده مصطفی تنها| |

زیباترین احساساتم، گفتن دوست داشتن تو بود ...
زیباترین انتظار زندگیم، حسرت دیدار تو بود ...
زیباترین لحظه زندگیم، لحظه با تو بودن بود ...
زیباترین هدیه عمرم، محبت تو بود ...
زیباترین تنهاییم، گریه برای تو بود ...
زیباترین اعترافم . . . . 
عشق تو بود . .

تاريخ یکشنبه پنجم آذر 1391سـاعت 0:22 نويسنده مصطفی تنها| |

وقتی می نشینم ، وقتی راه می روم ،
وقتی می خوابم دوستت دارم ،
وقتی صدایی می آید دوستت دارم ،
وقتی سکوت است دوستت دارم ،
چه می کنی با من که چنین راحت همیشگی شده ای ؟
Foto: ‎نمی دانم چه حسی  هست این عاشقی ؟
 وقتی می نشینم ، وقتی راه می روم ،
 وقتی می خوابم دوستت دارم ،
 وقتی صدایی می آید دوستت دارم ،
 وقتی سکوت است دوستت دارم ،
 چه می کنی با من که چنین راحت همیشگی شده ای ؟‎

تاريخ یکشنبه پنجم آذر 1391سـاعت 0:20 نويسنده مصطفی تنها| |

تاريخ یکشنبه پنجم آذر 1391سـاعت 0:17 نويسنده مصطفی تنها| |
Foto

تاريخ یکشنبه پنجم آذر 1391سـاعت 0:11 نويسنده مصطفی تنها| |

   

 

دلم می خواد گریه کنم ، گریه بی صدا کنم

 

                 دلم می خواد ناله کنم ، اشک بریزم شکوه کنم

 

دلا دلا ، کی غم و بیرون می کنی؟

 

                دلا دلا ، کی خونه قصه رو ویرون می کنی؟

 

ساز گیتار می زنم به عشق تو ، عزیز دل

 

                خودم می شم قربون تو بیا بشو مهمون دل

 

خدا خدا چی کار کنم عشقمو ویرون نبینم

 

              از دست این زمونه ها دلمو حیرون نبینم

 

دلم شده بی طاقت ، خدا بده لیاقت

 

             تا من کنم صبوری ، با همه صداقت

 

چه روز و روزگاری ، دارم می شم دیونه

 

            هی می گیرم بهونه از دست این زمونه

 

 

پر از فکر و خیالم ، خیلی غصّه دارم

                         

         از عشقای روزگار خیلی خیلی می نالم            

تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1391سـاعت 1:46 نويسنده مصطفی تنها| |
در این دنیا 3 کار اشتباه انجام دادم به دنیا امدم . بزرگ شدم . زندگی کردم. 
فقط یک کار درست انجام دادم اونم دوست داشتن تو اما...
3کار اشتباهم رو یک کار درستم از بین ب
رد.

تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1391سـاعت 1:44 نويسنده مصطفی تنها| |

تاريخ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391سـاعت 3:26 نويسنده مصطفی تنها| |
نگاره: هر لایک 1000000 لعنت به کسی که فلم حضرت محمد (ص) را درست کرده. SHARE IT PLEASE DEAR FREINDS‏

تاريخ دوشنبه هفدهم مهر 1391سـاعت 1:12 نويسنده مصطفی تنها| |

راست میگن عشق و عاشقی سن و سال نداره

تاريخ دوشنبه دهم مهر 1391سـاعت 0:44 نويسنده مصطفی تنها| |
ای کاش بال میداشتم تا به اوج آسمان میرسیدم تا کسی را که با من بی وفایی کرده بود فراموش میکردم

تاريخ یکشنبه نهم مهر 1391سـاعت 2:44 نويسنده مصطفی تنها| |

به خاطر تو

به جهان خواهم نگریست

 به خاطره تو

از درختان میوه خواهم چید

 به خاطره تو

راه خواهم رفت

 به خاطر تو

با مردمان سخن خواهم گفت

به خاطر تو

  خودم را دوست خواهم داشت  


ادامـ ــه حرفايِ ما
تاريخ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391سـاعت 0:39 نويسنده مصطفی تنها| |
وقتى آدم يه نفر رو دوست داشته باشه بيشتر تنهاست ، 
چون نمى تونه به هيچ كس جز به همون آدم بگه چه احساسى داره و اگر اون آدم كسى باشه كه تو رو به سكوت تشويق كنه ،
تنهايىِ تو كامل ميشه...
نگاره: بزرگترین گناه : سکوت،
بزرگترین شجاعت :دوست داشتن،
بزرگترین سرمایه : یار،
بزرگترین بلا : فریب ،
بزرگترین اسرار : صداقت،
بزرگترین افتخار : عاشق شدن

♥ Abdul jamil ♥‏
تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1391سـاعت 4:20 نويسنده مصطفی تنها| |

عید فطر

 

        

عید فطر رو به همتون  تبریک عرض می کنم

سلام دوستای عزیز امیدوارم که خوب خوش و

سرحال باشین دوستای نازنینم اومدم بگم این

پست تا یه مدتی شاید صابت بمونه ولی حتما

یه روزی برمیگردم  ولی قبل از اینکه برم به دعای

شما خیلی نیاز دارم  و بیضبرانه منتظر روزی

ممیمونم تا برگردم و نظرات  نازنینتونو بخونم

شاید جایی که میرم خیلی دور نباشه ولی

میدونم که دسترسی به اینترنت مشکله لطقا

برام دعا کنین که موفق برگردم

کوچیک همتون

مصطفی

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزدند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در میزند

ای  دوستان    بیوفا

از غم بیاموزین وقا

غم با آن همه بیگانگی

هز شب به من سر میزند

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391سـاعت 6:0 نويسنده مصطفی تنها| |
جـــــدا یی
جـــــدا ماندن از کسی که دوستش داری
فرقی بـــــــــــــــــــا مــــــــــــــــــردن ندارد
پــــــــــــــــــــس عمری که بی تو میگذرد
مرگیـست به نام زنـــــــــــــــــــــــــــدگی

cartpostal-vv44.blogfa.com

تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391سـاعت 3:24 نويسنده مصطفی تنها| |
بعد مدت ها از صدای بارون متنفر نیستم
ولی هنوز مثل قبل دوستش ندارم
چون خاطرات و چیزهایی رو به یادم می یاره که آتیشم می زنه ولی به درد سوختنش فکر نمی کنم تا بیشتر از این عذاب نکشم
یعنی اصلا زیر بارون نمیرم و به صدای قطراتش بی محلی می کنم
:(
خدا کنه روزی بیاد که دوباره بارون رو دوست داشته باشم و بتونم مثل قبل از قدم زدن زیر بارون لذت ببرم.

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391سـاعت 23:33 نويسنده مصطفی تنها| |

ای خدا دلگیرم ازت
 آی زندگی سیرم ازت
 آی زندگی میمیرمو
 عمرمو میگیرم ازت...

این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره

آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه 
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت


تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1391سـاعت 4:16 نويسنده مصطفی تنها| |

                                                      جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام!

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من؛که خود افسانه می پرداختم،

عاقبت افسانه ی مردم شدم!

 

ای سکوت، ای مادر فریادها ،

ساز جانم از تو پرآوازه  بود،

تا در آغوش تو ،راهی داشتم،

چون شراب کهنه ،شعرم تازه بود

 

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو ومرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ،ای مادر فریادها!

 

گم شدم در این هیاهو ،گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

  خداوندا کاش جوونمرگ میشدم ولی عاشق نمیشدم....

تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1391سـاعت 4:13 نويسنده مصطفی تنها| |
 

تفاوتهاي خون و اشک

 

1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه .

 

 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد.

 

3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه.

 

4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه.

 

5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه.

 

6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه!

 

7.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضي ها از اينکه اشک

 

 بريزن خجالت ميکشن.

                  نظر شما چیه نازنین؟؟؟

تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1391سـاعت 4:7 نويسنده مصطفی تنها| |

در عمق قلبم آتشى است

قلبى سوزان.

در عمق قلبم آرزويى است براى آغاز.

من در احساساتم ميميرم.

دنياي من در خيال است.

من در روياهايم زندگي مي كنم بلى در روياهايم . . .

تو در قلب من هستى

تو در وجود منى

هر جا كه بروم

جلوه گرش خواهم بود و خواهم كرد.

تورا بى پايان دوست دارم 

و تا هميشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزيزترينم.

همواره در كنارت خواهم ماند . . .

مثل بهشت است ديدن چشمهاي جادويى تو.

بهشت چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد.

من عاشق تو هستم

بهترينم

عزيزترينم

نازنينم

مراقب خودت باش . . .

وقتى كه لبخندت را ميبينم ديوانه وار خوشحال مى شوم.

من صداي قلبت را مى شنوم . . .

من گلها را حس مى كنم

من بارش را حس مى كنم اما . . .

تنها با وجود پاك تو بهترينم . .

 

تاريخ جمعه نهم تیر 1391سـاعت 1:48 نويسنده مصطفی تنها| |

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده... 

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم... 

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.... 

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم...

تو را کجا مي توان ديد؟ 

در آواز شب آويزهاي عاشق؟ 

در چشمان يک عاشق مضطرب؟ 

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟ 

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم... 

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي...

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم... 

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم...

می ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند...

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود... 

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد و تازه ترين شعرم به تو هديه نشود... 

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم... 

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد... 

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم...
دوباره شب،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود...

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته...

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت...

                                دوباره من و یک دفتر خاطره...

     

تاريخ جمعه نهم تیر 1391سـاعت 1:33 نويسنده مصطفی تنها| |

مادر سر چشمه گیتی..غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید. 
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟ 
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.



مادرم:قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...


              



jokvsms.mihanblog.com


مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی

تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. 

مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. 

مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.









مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در پیشانی بلند تو، موج می زند.

 چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از چشم های تو سرچشمه گرفته است. 

لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست.

 قلب تو، رود همیشه جاری عشق است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. 

نسیم، چهره بر گام های تو می ساید. مادر، روزت مبارک باد.







مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. 

در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. 

با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. 

مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.



تاريخ جمعه نهم تیر 1391سـاعت 1:26 نويسنده مصطفی تنها| |

اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی

اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی

تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ،

حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم

اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی،

شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم !

اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین ،

این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین

درون غوغای عشق گم شده ام ، گمشده ای هستم که

تنها تو را میبینم ،و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی

نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم ، ردپای مرا ببین که به کجا میروم!

میروم همان جایی که تو خواهی آمد ، مینشینم به انتظارت تا تو بیایی ،

شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم ، تو را می بوسم و نوازش میکنم ،

تا تصویر عشق زیباتر شود ، تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود

ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم ،

ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم

ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم!

شاید این جمله شبیه قصه ها باشد ، شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد ،

اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است

همیشه در کنارت میمانم ، با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم ،

میدانم تو نیز همیشه با من میمانی، تو جایگاه واقعی خودت را میدانی

گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است ،

اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن ،

دلم را از هر چه غم در این دنیاست خالی کن

اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی

تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1391سـاعت 3:29 نويسنده مصطفی تنها| |

به تو رسیدم در میان مهتاب ، مهتابی که در دریای دلم نقش بسته بود

نگاهم میگذرد در میان امواج نورت ، میرسد به سرزمین چشمانت

و به تو میدهد شور عشق را

عشقی که در دلم، صدای بی صدای برق چشمانت را میشنود

از راهی سبز میگذریم ، پلی نیست در میان راه ،

دستهای هم را میگیرم و با بالهای محبت پرواز میکنیم

پرواز به اوج همانجایی که باید رفت ، و نشست و از بالا دید دنیا را

تا بگویم به تو، آنچه را که میبینی خود تویی!

چشمانم مثل ستاره ایست خسته ،

دلم انگار عمریست که به پای ساحل سبز دلت به انتظار نشسته

میشنوی ؟ این صدای درد دلهای ماه و خورشید است ،

در کنار هم نیستند اما دل ماه در دل خورشید شب راه دارد!

دیگر به سکوت آن روز تاریک نمی اندیشم ،

بیشتر چشم به آن رودی که در کوه دلت سرازیر است دوخته ام

و میبینم چه زیباست عمق وجود تو!

میگذریم و میگذریم تا برسیم از آنچه که گذشته ایم !

میرسیم و میدویم به سوی آنچه باید برسیم

مینشینیم در زیر تک درختی و همانجا که نشسته ایم همدیگر را در میان هم میفشاریم !

آنقدر همدیگر را میفشاریم تا هیچ چیز از من و تو به جا نماند، جز عشق !

عشقی که اینک به رنگ مهتاب است و به پای سکوت شبها نشسته ،

آری عشقمان پایانی ندارد!


جایگاه تو

تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1391سـاعت 2:48 نويسنده مصطفی تنها| |
دفن .....
مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد و در


طابوتي بگذاريداز چوب تابدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهايم را بر روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست

 

 


داشتم کسي را در آغوش بگيرم چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانند


هميشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا

 
بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد!!!  

تاريخ چهارشنبه چهارم اسفند 1389سـاعت 0:8 نويسنده مصطفی تنها| |
Design: Al!r3za

Menu